در جستجوی سحابی ِ از دست رفته
بعضی اسم ها اسم هایی دارند پشت سرشان . دنیایی از اسم ها و رسم ها . سحابی یکی از آن اسم هاست . توی ایران وقتی می گوییم سحابی رمان هشت جلدی پروست قد علم می کند جلوی چشم هایت . بارون خودش را از دارو درخت بالا می کشد و مواظب است یک وقتی به سر کالوینو نزند او را بیاورد پایین . دو اثر بزرگ فلوبر در مسیر مدرن کردن رمان خودشان را نشان می دهند و دو کار از سلمان رشدی که کاری بود مورد تمجید خیلی ها که الان دم نمی زنند و مرگ قسطی که انگار حال و هوای ماست . براستی که سحابی یک نفر نبود بلکه یک فرهنگ بود . فرهنگی انتقالی . از زبانی به زبان دیگر . امروز مترجم آن بار عظیم انسانی به سایه رفته . کنار سایه هایی که او مترجم آثارشان بوده . شاید نوعی بازی روزگار است که سحابی در جایی نفس بس کند که از آن جا چیزهایی برای ما آورده بود . در سرزمین فلوبر و پروست . اما سحابی عکاس هم بود . نقاش هم بود . مردی بود قوز کرده بر آثار بزرگ هنری .

