شهرام شیدایی در گذشت ولی ... نگذشت . این همه بیماری برای جسم شاعر زیاد بود که شاعر ، فرصت ِ زیستن بود . شهرام شیدایی ترانه ای شد در فصلی که همه ی ما آواره ی یک آه هستیم ، آواره ی دست هایی که بی هوا توی کلمه ها می چرخند و نبض زندگی را نمی بینند . تو هم برو شاعر ، تو هم برو .
(( در این روزها زندگی عاطفی نداشتم . فقط شب ها
گاهی خواب می دیدم . گاهی با خانمی آشنا می شدم ، اما در شرایطی نبودم که بتوانم
به کسی دل ببندم . حتی یک لبخند ساده یا سلامی گذرا مرا از پا می انداخت . ))
این کتاب گویا آخرین کتابی بوده که ریچارد
براتیگان دو سال قبل از مرگش نوشته بود . کتاب سفرنامه ای است از یک نویسنده که دغدغه
ی زمان دارد و مدام زمان هایی را که در حال نوشتن هست آخر نوشته اش می گذارد . او
به طرز غم انگیزی بین زمان حال و گذشته اش در رفت و آمد هست و با سفرهایی که پیش و
روی خودش می گذارد فکر می کند که به نوعی در مسیر این زمان ها می تواند حرکتی
داشته باشد که برایش قابل شناخت باشد .
((در حالی که به سفر ادامه می دهم ، هر چه که می
گذرد بیشتر مشخص می شود که مهار زندگی را نمی شود به دست گرفت و حتی شاید نمی شود
آینده را به طور مبهم پیش بینی کرد و برنامه ها و نشانه های تاویل پذیر در واقع بی
معنی هستند ))
ماجرا گویا با حلق آویز شدن زنی شروع می شود و
این انگیزه ای برای نوشتن این سفرنامه می شود ولی در ادامه می بینیم که آن قدر
حوادث فرعی توی کتاب جا باز می کند که بعضی وقت ها فکر می کنی نویسنده دچار
فراموشی شده و انگار یادش رفته چه می خواسته بگوید . اما ماجراهایی که به داستان
اضافه می شوند کتاب را خواندنی تر می کند و کشش داستانی خیلی خوبی بوجود می آورد .
تردیدهای نویسنده در گفتن بعضی چیزها و
توهم ناشی از تکرار بعضی چیزها ، از ظرافت های خاص این کتاب است .
اگر این کتاب را نقطه ی پایان براتیگان بدانیم
به نوعی می شود گفت دست به یک نامه ی وداع گونه زده و حسابش را با نوشتن ، خود و
دیگران پاک کرده شبیه آخرین کاری که ونه گوت نوشت و به آن مرگ فجیع دچار شد .
(( چیزهایی که در این کتاب مطرح نشده اند ، چه
می شوند؟ و چقدر کم به چیزهایی پرداختم که در این کتاب مطرح شدند . ))
*یک زن بدبخت – ریچارد براتیگان – ترجمه حسین
نوش آذر – انتشارات مروارید
(( پیشینیان ما گفته اند اگر بخواهند به کسی
نفرین کنند آرزو می کنند نویسنده شود ))
کتاب ِ ((تا روشنایی بنویس )) در پانزده بخش
تدوین شده که همگی حول و حوش نوشتن ، ناتوانی ، حسرت ، وسواس ، وحشت و عشق ِ نویسنده
ها می چرخد . تصاویر قابل ملاحضه ای بین نوشتن و نویسنده ارائه می دهد و با
ریزکاری خاصی به جریانات قبل و بعد از نوشتن می پردازد . از جادوی کلمه ها مثال می
آورد ، از خط خوردگی ها ، سوزاندن ها ، مفقود شدن ها و بالاخره کشوهایی که یک روز
باز می شوند .
کاری که اخوت انجام داده در واقع بازتاب یکسری
دغدغه های نوشتن است که ضرورت نگارش چنین کارهایی هنوز در بین نویسنده های ما جا
باز نکرده و شاید کتاب هایی از این دست به زبان فارسی خیلی کم باشد ، مثل کارهایی
که اغلب نویسندگان جهان به آن می پردازند و ما غافل از آن هستیم . **
با انتشاراتی تماس گرفتم برای آن دو کاری که آخر
کتاب آمده بود***. مطلع شدم توی همین هفته کتاب دیگری از اخوت بیرون می آید که در
مورد نامه های نویسندگان هست . توی این هفته منتظرم این کتاب ها برایم پست شود .
می خوانم و می نویسم . بخوانید و بمانید .
*تا روشنایی بنویس . احمد اخوت . انتشارات موسسه
فرهنگی-هنری جهان کتاب
**از نمونه این کارها می توان از میلان کوندرا
مثال زد .
***کتاب من و دیگری نوشته ی احمد اخوت – رویای نوشتن
ترجمه مژده دقیقی
بعضی اسم ها اسم هایی دارند پشت سرشان . دنیایی
از اسم ها و رسم ها . سحابی یکی از آن اسم هاست . توی ایران وقتی می گوییم سحابی
رمان هشت جلدی پروست قد علم می کند جلوی چشم هایت . بارون خودش را از دارو درخت
بالا می کشد و مواظب است یک وقتی به سر کالوینو نزند او را بیاورد پایین . دو اثر
بزرگ فلوبر در مسیر مدرن کردن رمان خودشان را نشان می دهند و دو کار از سلمان رشدی
که کاری بود مورد تمجید خیلی ها که الان دم نمی زنند و مرگ قسطی که انگار حال و
هوای ماست . براستی که سحابی یک نفر نبود
بلکه یک فرهنگ بود . فرهنگی انتقالی . از زبانی به زبان دیگر . امروز مترجم آن بار
عظیم انسانی به سایه رفته . کنار سایه هایی که او مترجم آثارشان بوده . شاید نوعی
بازی روزگار است که سحابی در جایی نفس بس کند که از آن جا چیزهایی برای ما آورده
بود . در سرزمین فلوبر و پروست . اما سحابی عکاس هم بود . نقاش هم بود . مردی بود
قوز کرده بر آثار بزرگ هنری .