تبليغاتX
نردبان
 

تا روشنایی بنویس *

 

(( پیشینیان ما گفته اند اگر بخواهند به کسی نفرین کنند آرزو می کنند نویسنده شود ))

کتاب ِ ((تا روشنایی بنویس )) در پانزده بخش تدوین شده که همگی حول و حوش نوشتن ، ناتوانی ، حسرت ، وسواس ، وحشت و عشق ِ نویسنده ها می چرخد . تصاویر قابل ملاحضه ای بین نوشتن و نویسنده ارائه می دهد و با ریزکاری خاصی به جریانات قبل و بعد از نوشتن می پردازد . از جادوی کلمه ها مثال می آورد ، از خط خوردگی ها ، سوزاندن ها ، مفقود شدن ها و بالاخره کشوهایی که یک روز باز می شوند .

کاری که اخوت انجام داده در واقع بازتاب یکسری دغدغه های نوشتن است که ضرورت نگارش چنین کارهایی هنوز در بین نویسنده های ما جا باز نکرده و شاید کتاب هایی از این دست به زبان فارسی خیلی کم باشد ، مثل کارهایی که اغلب نویسندگان جهان به آن می پردازند و ما غافل از آن هستیم . **

با انتشاراتی تماس گرفتم برای آن دو کاری که آخر کتاب آمده بود***. مطلع شدم توی همین هفته کتاب دیگری از اخوت بیرون می آید که در مورد نامه های نویسندگان هست . توی این هفته منتظرم این کتاب ها برایم پست شود . می خوانم و می نویسم . بخوانید و بمانید .

*تا روشنایی بنویس . احمد اخوت . انتشارات موسسه فرهنگی-هنری جهان کتاب

**از نمونه این کارها می توان از میلان کوندرا مثال زد .

***کتاب من و دیگری نوشته ی احمد اخوت – رویای نوشتن ترجمه مژده دقیقی


+ نوشته شده توسط مسعود کبگانیان |
 

در جستجوی سحابی ِ از دست رفته  

بعضی اسم ها اسم هایی دارند پشت سرشان . دنیایی از اسم ها و رسم ها . سحابی یکی از آن اسم هاست . توی ایران وقتی می گوییم سحابی رمان هشت جلدی پروست قد علم می کند جلوی چشم هایت . بارون خودش را از دارو درخت بالا می کشد و مواظب است یک وقتی به سر کالوینو نزند او را بیاورد پایین . دو اثر بزرگ فلوبر در مسیر مدرن کردن رمان خودشان را نشان می دهند و دو کار از سلمان رشدی که کاری بود مورد تمجید خیلی ها که الان دم نمی زنند و مرگ قسطی که انگار حال و هوای ماست  . براستی که سحابی یک نفر نبود بلکه یک فرهنگ بود . فرهنگی انتقالی . از زبانی به زبان دیگر . امروز مترجم آن بار عظیم انسانی به سایه رفته . کنار سایه هایی که او مترجم آثارشان بوده . شاید نوعی بازی روزگار است که سحابی در جایی نفس بس کند که از آن جا چیزهایی برای ما آورده بود . در سرزمین فلوبر و پروست . اما سحابی عکاس هم بود . نقاش هم بود . مردی بود قوز کرده بر آثار بزرگ هنری .


+ نوشته شده توسط مسعود کبگانیان |
 

مد ِ سیاه* 

راوی یک زن ِ واخورده از زندگی پیشین و حالا متوسل به مردی که نمی تواند روان او را

بکاود . نگران ِ از دست دادن ِ دوباره . زندگی او بین دو شکاف شکل می گیرد . شکاف اول

که همسر خودش او و دو دخترش را به تمنای زنی دیگر رها کرده و شکاف دیگر مردی که با

او به تعطیلات آمده . مردی که زنش را از دست داده و یک پسر به اسم ونسان دارد . (( برای

ساختن یک زندگی جدید باید فراموش کرد . هم چنیبن به خاطر آورد . باید سهم ناشناخته را

همچون خطری حاضر پذیرفت . ناشناخته ای که می تواند نوید بخش هم باشد...)) راوی

داستان از ابتدا مرد را مورد خطاب قرار می دهد و تمام احتمالاتی که ممکن است مرد در

مورد زندگی جدید داشته باشد . حتا دست به یک سری پیش فرض هایی می زند و زندگی قبلی

او را تصویر سازی می کند و در خلال این ها به زندگی گذشته ی خودش نیز اشاره هایی می

کند . (( وقتی  صبح رفته بودی احساسی فراموش شده را دوباره چشیدم . دوباره احساس

سرگیجه ای که وقتی شوهرم مرا ترک کرد نابودم کرده بود ، به من دست داد . همان احساس

وحشت . )) پایان داستان در بین یک حرکت نمادین و واقعی رفت و آمد دارد و انتظار زن را

که شاید انتظاری دائم باشد به خواننده نیز منتقل می کند . داستان هرچند محدود به چندین واقعه

ی پیرامونی و دم ِ دست هست ولی نوع روایت و برگشت ها و ادغام سرگذشت ها داستان را

جذاب و خواندنی کرده .


*مد سیاه : نوشته ی بریژیت ژیرو . ترجمه ی دل آرا قهرمان


/*]]-->
+ نوشته شده توسط مسعود کبگانیان |