مد ِ سیاه*
راوی یک زن ِ واخورده از زندگی پیشین و حالا متوسل به مردی که نمی تواند روان او را
بکاود . نگران ِ از دست دادن ِ دوباره . زندگی او بین دو شکاف شکل می گیرد . شکاف اول
که همسر خودش او و دو دخترش را به تمنای زنی دیگر رها کرده و شکاف دیگر مردی که با
او به تعطیلات آمده . مردی که زنش را از دست داده و یک پسر به اسم ونسان دارد . (( برای
ساختن یک زندگی جدید باید فراموش کرد . هم چنیبن به خاطر آورد . باید سهم ناشناخته را
همچون خطری حاضر پذیرفت . ناشناخته ای که می تواند نوید بخش هم باشد...)) راوی
داستان از ابتدا مرد را مورد خطاب قرار می دهد و تمام احتمالاتی که ممکن است مرد در
مورد زندگی جدید داشته باشد . حتا دست به یک سری پیش فرض هایی می زند و زندگی قبلی
او را تصویر سازی می کند و در خلال این ها به زندگی گذشته ی خودش نیز اشاره هایی می
کند . (( وقتی صبح رفته بودی احساسی فراموش شده را دوباره چشیدم . دوباره احساس
سرگیجه ای که وقتی شوهرم مرا ترک کرد نابودم کرده بود ، به من دست داد . همان احساس
وحشت . )) پایان داستان در بین یک حرکت نمادین و واقعی رفت و آمد دارد و انتظار زن را
که شاید انتظاری دائم باشد به خواننده نیز منتقل می کند . داستان هرچند محدود به چندین واقعه
ی پیرامونی و دم ِ دست هست ولی نوع روایت و برگشت ها و ادغام سرگذشت ها داستان را
جذاب و خواندنی کرده .
*مد سیاه : نوشته ی بریژیت ژیرو . ترجمه ی دل آرا قهرمان

